دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388
تاریخ ادبیات2-نمونه سوال
دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388
نمونه سوال تاریخ ادبیات 2
دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388
نمونه سوال تاریخ ادبیات 2
دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388
نمونه سوالات دبیرستان-آرایه
دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388
حکمت عملی حکیم قبادیان-
فلسفه اخلاق ناصر خسرو بر اساس ایمان به معاد است یعنی بازگشت نفس ناطقه به نفـس کلی « اگر گوید معاد چیست ؟ گوییم : بازگشتن نفس جزوی است به سوی نفس کلی . اگر گوید : حشر چیست ؟ گوییم: جمع شدن نفس های جزوی است به نزدیک نفس کلی . اگر گوید حساب چیست؟ گوییم معلوم کردن نفس کلی است مر نفس های جزوی را بدانچ کرده باشند از خیر و شرّ، آنگاه که با اجساد بودند.»[1]
حکیم در تعریف حقیقت دنیا می گوید :« مدّت بقای نفس است اندر جسد؛به وقت مـرگ . اگر گوید: مرگ چیست؟ گوییم : دست بازداشتن نفس است مرجسد را.»[2]
او چونان دیگرمؤمنان آدمی را ترکیبی از نفس و جسم می داند؛ نفس از عالم برتر و جسم از عالم فروتر . وی اصل وجودآدمی را نفس می داند که همان «من» وجودی انسان است و جسد با تمام اجزایش چون دست وپا و چشم و... همه آلت و ابزار فعاله آن منِ وجودی هستند.[3] « مراین جسد را سوی آن مقصد و مطلب آن چیز همی برَد که آن چیز جزین جسد است ، فرمان بر جسد مر اوراست و جسد جز به فرمان او حرکت نکند ، اگر این حرکات مختلف برمقتضی تدبیر از جسد آمدی نه از چیز دیگر ، واجب آمدی که با جسد بودی ... و لکن همی بینیم که وقتی آن چیز همی از جسد بیرون شد و جسد با همه آلتها بماند، وزو هیچ فعل همی نیاید ... این چیز را «نفس» گفتیم . و علم مر اوراست هم برنیکی و هم بربدی ، و فعل اوراست چنانکه خدای تعالی گفت :قوله :«و نفس و ماسویها فالهمها فجورها و تقویها .»[4] باز در اثبات اصالت نفس می گوید:« هرکه مر او را کسی عزیز بمیرد ، او رنجه شود ، و درد و اندوه رسدش ، و جزع کند از بهر آنکه همی داند که آنکس رفت از این عالم ، و هرچند مرآن جسد را بی هیچ نقصان برجای همی بیند ، دلش خرسند نشود و داند که آنکس نه آن جسد است که برجایست ، بل او رفتَست.»[5]
تقسیم بندی ناصر خسرو از نفوس همان تقسیم بندی دیگران است . از میان نفوس سه گانه (نامیه ، حسیه و ناطقه) ، تنها نفس ناطقه است که از عقل متأثر می شود و فقط اوست که به نفس کل بـــازمی گردد ، در نظر وی پیوستن نفس به نفس کل و و سپس به عقل کل همان ثواب جاودانی او است. وی می گوید در نفس انسان سه قوه غضبی، شهوی و ناطقه سرشته شده است . نفس ناطقه را دروجود انسان فرشته بالقوه می داند و نفوس شهوانی و غضبی را دیو بالقوه، هر کس ناطقه اش منقاد دو نفس دیگر شد ، آن کس دیو بالفعل است و بالعکس . « نفس ناطقه اندر هر مردمی دیو به قوّت است . هرکس که ناطقه ی او مر غضبی و شهوانی را به طاعت خویش آرد ، آن کس فرشته شود . و هر کس که شهوانی و غضبی او مر ناطقه ی او را به طاعت خویش آرد ، آن کس به فعل دیو شود . و رسول مصطفی – علیه السلام – گفت که: مردم را دو دیو است که همی فریبندش ، بدین خبر که « لکل ِ انسانٍ شیطانانِ یُغویانه» اندرین خبر پیداست که مردم نفسِ ناطقه است که او یکی است و دیو دو است. یکی نفس شهوانی و دیگر غضبی . پس او را گفتند که: ای رسول، مرترا این دو دیو هست؟ او گفت : مرا دو دیو بود و لیکن خدای مرا بر ایشان نصرت داد، تا مسلمان کردشان . و لفظ خبر آن است که گفت : کانا لی شیطانان و لکن نصرَنی اللهُ علیهما فأسلما»[6]
ناطقه به دنبال زندگی جاودانی است و نفس شهوی ، جوینده لذّت حسی است . نفس ناطق جویای خیر است و نفس شهوی و غضبی بالعکس . اگر ناطقه ونفس غضبی تابع شهوت گردد، کارها برمیزان عقل نیست . ناطقه رئیس نفس حسی است ، نباید جای این دو عوض شود. .
با این مقدمات ، ناصر نوع انسان را از جستن لذّت بهیمی (حسی) باز می دارد:
« ای آنکه جز طرب نه همی بینمت طلب
گر مردمی ستور مشو ، مردمی طلب
بر لذت بهیمی چون فتنه گشته ای
بس کرده بدان که حکیمت بود لقب» ( ق 96 ب 1و2 ص208)
نفس حسی و بهیمی ( امّاره به تعبیر شرع) را دیو ، مایه جهل ، مار گزنده و ستور می نامد . و تنها راه مبارزه با آن را یاری خواستن از خرد و سوزاندن آن به آتش خرسندی و معدوم ساختنش بر درگاه پرهیز و پارسایی می داند:
« نفس جفاپیشه ت ماریست بد
قصد سوی کشتن این مار کن
بآتش خرسندی یکیش بسوز
بر در پرهیزش بر دار کــــن
سرکش و تازنده ستوری بُده ست
زیر ادب هاش گران بار کــن
پای ببندش به رسن های پند
حکمت را برسرش افسار کن » ( ق 99 ب 2تا 5 ص213)
نیز:
« دیویست ستمگاره نفس حسّی
کو مایه ی جهل است و بی فساری
یاری زخرد خواه ، وز قـناعت
برکشتن این دیو کـــــارزاری
بس کس که بر امید پیشگاهی
زو ماند به خواری و پیشکاری
بی نام بسی گشت ازو و بی نان
اندر طلب نان و نامــــداری
زنهاربدین زینهارخـــــواره
ندهی خرد و جان زینهاری
زیر قدمت بسپرد به خواری
هرگه که تو دل را بدو سپاری» (ق 14 ب 23 تا 28 ص30 )
منابع و آبشخورهای فلسفه اخلاق ناصر خسرو :
آنگونه که از آثار ناصر خسرو برمی آید ایشان با فلسفه و آرای فیلسوفان آشنایی داشته است و چنانکه خود می گوید ، فلسفه خوانده است.[7]آرای حکمای یونان چون سقراط ، فیثاغورث ، افلاطون به ویژه ارسطو را مطالعه کرده است.علاوه بر این با نظریات حکیمان مسلمان چونان الکندی ، فارابی ، ابن سینا و رسایل اخوان الصفا مأنوس بوده است.[8] و از افکار آنان بهره برده و تأثیر گرفته است.
بنابراین می توان گفت به دلیل آشنایی بافلسفه [9] ، یکی از منابع فلسفه اخلاق اش ، فلسفه یونان و اسلام بوده است.
دومین آبشخور اخلاق وی ، چون هر مسلمان دیگر، قرآن ، سنت رسول الله (ص) و چون شیعه است روش ، گفتار و کردار ائمه اطهار(ع)، البته تا امام صادق (ع)، بوده است. اشـارات قرآنی ، تفاسیر و تأویلات ؛ نیز، نقل احادیث نبوی و علوی در آثارش فراوان است . در دیوان به نمونه و سرمشق خود در دین و به تبع آن ، اخلاق اشاره می کند و می گوید آنچه باعث صفای خردش شده است، پیروی از سیره یِ آن سرمشق است:
« زانم به عقل صافی کاندر دین
بر ســـــــــیرت مبارزصفینم » ( ق 60 ب 44 ص136)
جای دیگر خود را ساکن شهرستان علم ، پیامبر (ص) و دربانش علی (ع)، می داند:
« گر به شارستان علم اندر بگیری خانه ای
روز خویش امروز و فردا فرّخ و میمون کنی» ( ق 12 ب 32ص26)
چون شیعه است ، طبعاً، به خاندان رسول (ص) ارادت خاص می ورزد و رستگاری خود را در چنگ زدن به آن ریسمانِ استوار می داند:
« وز پس آنکه منادیت شنودم ز ولیت
گرنه بیهوشم بانگ عدوَت چون شنوم؟
دست ها در رسن آل رسولت زده ام
جز بدیشان و بدو و به تو کی گرَوَم؟» ( ق 204 ب 20و21 ص431 )
در فصل بعدی به ارتباط وی با اهل البیت می پردازیم.
مأخذ دیگر وی در فلسفه اخلاق آرای مذهبی اسماعیلی است. وی ، به زعم خود، حقیقت را در این مذهب یافته است . در قصیده ای به این نکته اشاره می کند:
« از خاک مرا برفلک آورد جهاندار
یک برج مرا داد پر از اختر ازهـــر
چون سنگ بدم ، هستم امروز چو یاقوت
چون خاک بدم ، هستم امروز چوعنبر
دستم به کف دست نبی داد به بیعت
زیر شجر عالیِ پرسایه ی ِ مثمــــر » (ق 242 ب 104تا106ص513)
در این میان تأثیر وی از استادش ، الموید فی دین الله ، داعی الدعاه دربار مستنصر بالله ، از همه بیشتر است. [10]
ازآبشخور دیگر وی، هر چند به ظاهر کم رنگ ، می توان ازفرهنگ ایران قدیم نام برد . ناصر چون هر ایرانی دیگر در فضای این فرهنگ دم زده است و زیسته است و طبیعی است که از آن متأثر شود. این تأثیرات را می توان در سبک زبانی وی که کاربرد واژگان کهن فارسی است و اشاره به شخـــــصیت های اساطیری و تاریخی ایران و ذکر اقوال آنان دید. به اوستا ، زند و پازند نیز اشاراتی دارد. همه این ها دال بر آن است که ناصر از این فرهنگ بی خبر نبوده بلکه آشنا هم بوده و تأثیر پذیرفته است. این نظر گاه آنگاه بارزتر می شود که وی از زوال خاندانِ ایراندوستِ سامانی در خراسان با دریغ یاد می کند. [11]
در روش اخلاق و فلسفی ناصر خسرو ، ادب ، فلسفه، دین و عرفان و کلام شیعه با هم ممزوج شده اند و اجزاء ذاتی فلسفه اش را می سازند . اگر یکی از آن جنبه ها را از بقیه جدا کنیم ، فلسفه او ماهیت اصلی اش را از دست می دهد . ناصر بین حس و تجربه و استدلال و فعالیت های ذهنی و الهام و اشراق با وحی و دین رابطه و اتحادی استوار برقرار کرده است و بر همه آن ها تأکیدکرده است.با وجود بهره مندیش از علوم تجربی وآشنایی با فلسفه و فقه و حدیث و کلام و منطق ، نیز اعتقاد به علوم رمزی و باطنی ، طاعت و ایمان را شرط رستگاری می داند.
1 - ناصرخسرو، جامع الحکمتین ، ص 95و96
2- پیشین – صص 95و96
3- ر.ک : همان، صص 97تا 107 در باره نفس
4- پیشین ،صص 103 و 104
5- پیشین ، ص 105
1- ناصرخسرو،جامع الحکمتین ، صص 143 و 144
1- « مر کتب علما فلسفه را درس کرده بودم » ناصرخسرو، جامع الحکمتین ،ص 17
2- نمونه را مراجعه کنید به : جامع الحکمتین صص 67- 72 -83 - 145 – 148-151-214 و ...
3 – بعضی از معاصرین این عقیده را که ناصر خسرو فیلسوف و حکیم است نپذیرفته اند. از جمله ، سید جعفر شهیدی ، وی را متکلمی می داند آنهم با اندیشه محدود، می فرماید چون ناصر خسرو در جستوی حقیقت علاوه بر عقل از شرع نیز بهره برده است ، وصف متکلم برازنده ی وی است تا فیلسوف. ر . ک به : شهیدی، جعفر،افکار و عقاید کلامی ناصر خسرو ، یادنامه ناصرخسرو . ص 319 نیز و . ایوانف پژوهنده روسی همین اعتقاد را درباره ناصر خسرو دارد ، می گوید:« با مسایل ابتدایی فلسفی سروکار دارد که بارها تکرار می شود و هرگز عقیده تازه ای عرضه نمی شود.» آ.ی برتلس ، ناصر خسرو و اسماعیلیان ، ص 414
1 – ر . ک: حبیب الهی، ابوالقاسم، المؤ ید فی دین الله استاد ناصرخسرو ، یادنامه ناصر خسرو . ص 134 به بعد
2 - « خراسان زآل سامان چو تهی شد همه دیگر شدش احوال وسامان» ق 48 ب 51
شنبه بیست و یکم شهریور 1388
کریم خان فرمانروای مهرورز لک- برگردان به فارسی:فتحعلی قبادی
فرمانروای فروتن و مهرورز لک
کریم خان زند (وفات 1779 م)،یکی از پادشاهان ایران و بنیان گذار سلسله ی مستعجلِ زندیه ، را ادب و فروتنی، مهربانی و دلاوری اش پرآوازه کرد. از 1500م تا 1925م در میان پادشاهان ایران ، تنها شاهی که نژاد از ترکان ندارد کریم خان زند است . وی مردی نیکوسیرت از طایفه ی زند در جنوب ایران بود . زندیه شاخه ای از ایل آریا نژاد لک است .
آنگاه که نادرشاه در1747م کشته شد ، دست کم چهار نفررقیب برای تخت و تاجش وجود داشت . کمینه ی آنان که در نهایت به جلوس برتخت شاهی کامیاب شد کریم خان زند بود . [کمینه بود ]چه، تیره و طایفه اش اندک و خود سربازی معمولی و عادی در ارتش نادر بوده است اما وی به یاری توان خود بر مسند فرمانروایی تکیه کرد .
کوشش برای برتری جویی
کریم خان با دیگر مدعیِ ایرانیِ حکومت،علیمردان خان بختیاری، هم پیمان شد. آنان مدعی بودند ازجانب شاهزاده ی صغیر ِ صفوی[اسماعیل سوم] نایب السلطنه هستند . پس از قتل علیمردان خان ، کریم خان فرمانروای بلامنازع جنوب ایران شد .
سومین مدعی حکومت آزاد[خان افغان] ، از افسران ارشد سپاه نادرشاه بود که درآذربایجان حکومت می کرد . وی به مقابله با کریم خان برخاست و او را تاشیراز عقب راند ، به هر روی کریم خان آزاد افغانی را درکمین انداخت و لشکرش را در 1752م تار و مار کرد. آزاد [پس از این شکست] دربغداد و بعدها درتفلیس پناه گرفت . در نهایت وی چاره ای جز بازگشت به درگاه خان زند و پناه بردن به بخشایش کریم خانی نداشت . خان زند برخلاف رویه ی فرمانروایان روزگارش با آزاد[خان] برخوردی مهربانانه داشت .آن دو دوستانی یکدل شدند.
آخرین حریف ، محمدحسن خان قاجار، والیِ صفحات شمالی ایران بود.هرچند،کریم خان دراین ناحیه حریف او نبود و درچندین نبرد از او شکست خورده بود،اما شهرت ، محبوبیت واعتبارِخان ِ زند سبب شد که قاجاریان حکومت را به کریم خان واگذارند. محمدحسن خان کشته شد و [سرانجام]کریم خان فرمانروای بی هماورد ایران گشت.
درمدّت 20سال فرمانروایی ، خان زند برای مردم ِخسته از جنگ ایران ، آسایش ، امنیت و دادگری به ارمغان آورد. تنها مورد استثنا ، نبردی کوتاه دربرابر عثمانی بود که درآن پیکار برای حفظ بازرگانی در خلیج فارس ، بصره و پس ازآنجا، برای آسان کردن زیارت زایران شیعه ی ایرانی در سفر کربلا ، بغداد را تسخیر کرد.
خان زند هرگز عنوان«شاه»رانپذیرفت و به داشتن لقب «وکیل[الرعایا]» بسنده کرد.شیراز را پایتخت خود ساخت وآن شهررا با مساجد ، بازار، گرمابه،وباغ هایی آراست که تاکنون نامش را ماندگار کرده است.
برگرفته از :Encyclopedia of world biography
در
پایگاه اینترنتی: www.bookrags.com/karim_khan
شنبه بیست و یکم شهریور 1388
پیوند ناصرخسرو و اهل بیت(ع)
دردیوان های متعدد شعر فارسی ، که شمارشان فراوان است ، یک دیوان است که با دیگران تفاوت ماهوی دارد. آن دیوان سروده ناصر خسرو ، حکیم بلخی ، است. تفاوت این دیوان در ویژگی هایی است که آن ویژگی های در شعر فارسی سابقه نداشته است و ندارد. محوریت خرد و دین و پیوند جدایی ناپذیر این دو یکی از این ویژگی هاست . ویژگی دیگر یادکرد خاندان رسول گرامی اسلام (ص) و دفاع از راستی علی(ع) و کرامت خاندان آن بزرگواران است. اگر ناصر خسرو را شاعر خرد و اهل بیت بنامیم ، نامی با مسمّاست . بسامد و کاربرد فراوان خرد و اهل بیت در دیوانش بیانگر این است که ناصر به این دو بسیــار می اندیشیده است . نکته برجسته در شعر فارسی این است که اغلب شاعران خــــرد گرا چونان حکیم فرزانه توس ، حتی ، آن تیره چشم روشن روان ،رودکی، بین این دو پیوندی دیده اند . در نظر ناصر خسرو اهل بیت[1] نماد خرد است.
ناصر پیرو خاندان مصطفی (ص) است:
« من شیعت اولاد مصطفی ام
در دین نروم جز به راه ایشان» ( ق 71 ب 52 ص 157 )
«برحبّ آل احمد شاید گر
همی کشت خواهی به کین محمد» ( ق 58 ب 33و 34 ص 130 )
به شیعه بودن خود می نازد و آن را نشانه خردمند می داند:
« فخرم بس آنکه در ره دین حق
بر مذهب امام میامینم
مرا نیز کز شیعت آل اویم
لعنت کنند ملاعینــــــم»( ق 60 ب 32 و33 ص 135 )
« بر سیرت آل مصطفی ام
این است قوی تر افتخارم » ( ق 198 ب 25 ص 418 )
« زآب خرد گر خبرستی ترا
میل تو زی مذهب شاعیستی» ( ق 115 ب 32 ص 249 )
خود را، هرچند از مداحی بیزار است ، مدح گستر خاندان رسول الله (ص) معرفی می کند:
« ای حجت زمین خراسان ، زِه،
مدح رسول و آل چنین گستر» ( ق 22 ب 79 ص 47 )
جز رسول و خاندانش را نمی ستایدواز این نظر خود را گنجور مدح خاندان می نامد .البته، در این گفته اش صادق است:
« من جزکه به مدح رسول و آلش
از گفتن اشعار گنــــگ و لالــم » ( ق 152 ب 19 ص 323 )
« جز که پرستنده یزدان و ثناگوی رسول
تا بُوَم هرگز یک روز نخواهم که بُوَم» ( ق 204 ب 27 ص 431 )
« به آل مصطفی بر عالم نطق
فریدونم فریدونم فریــدون » ( ق 65 ب 43 ص 146 )
منظورش را از خاندان و اهل بیت آشکارا، علی(ع) ، فاطمه(س)وفرزندانش می گوید:
«جز که زهرا و علی و اولادشان
مر رسول مصطفی را کیست آل؟» ( ق 34 ب 47 ص 74 )
می گوید رضوان به پیشواز دوستداران اهل البیت می آید:
« چون به حبّ آل زهرا روی شستی ، روز حشر
نشنود گوشَت ز رضوان جز سلام و مرحبا» ( ق 236 ب 46 ص 497 )
نام پیامبر (ص) و علی(ع) در دیوانش بس رفیع است .[2]به حضرت علی(ع) تولّا دارد. به وقایع مختلف دوران زندگانی علی(ع) و روایات متعدد در باره فضایل آن حضرت اشارات فراوان دارد :
«من تولّا به علی دارم کز تیغش
برمنافق شب و برشیعه نهار آمد » ( ق 74 ب 33 ص 162 )
« لات و عُزّی و منات اگر ولی اند
هر سه مرترا ، مر مرا علی است ولی» ( ق 135 ب 32 ص 287 )
حدیث مدینه العلم و منزلت: « پیمبر بدان داد مرعلم حق را
که شایسته داد مر این مهتری
به هارون ما داد موسی قرآن را
نبوده ست دستی براین سامری را » ( ق 64 ب 21 و 22 ص 143 )
«چوتیغ علی داد یاری قران را
علی بود بی شک معین محمد
چو هارون ز موسی علی بود در دین
هم انباز و هم هم نشین محمد
به محشر ببوسند هارون و موسی
ردای علی و آستین محــــــمد» ( ق 58 ب 21 تا 23 ص ص130 )
«گر به شارستان علم اندر بگیری خانه ای
خویش امروز و فردا فرّخ و میمون کنی» ( ق 12 ب 32 ص26 )
« در بود مر مدینه ی علم رسول را
زیرا جز او نبود سزای امانتش
گر علم بایدت به درِ شهر علم شو
تا بر دلت بتابد نور سعادتش » ( ق 82 ب 24 و 25 ص 181 )
« برسر گنجی که یزدان در دل احمد نهاد
جز علی گنجور نیّ و جز علی بندار نیست
وانکه یزدان بر زبان او گشاید قفل علم
جز علی المرتضی اندر جهان دیار نیست» ( ق 147 ب 41و42 ص314)
اشاره به آیه 55 سوره مائده در فضل علی(ع)[3] :
« آنچه علی داد در رکوع فـــزون بود
زانکه به عُمری بداد حاتم طـــــــائی» ( ق 42 ب 41 ص 92 )
« آن را که در رکوع غنی کرد بی سؤال
درویش را به پیش پیمبر سخاوتش » ( ق 82 ب 16 ص 179 )
واقعه غدیر : « با خرد باش یک و دل و هـــــــــــمبر
چون علی با نبی به روز غدیر » ( ق 91 ب45 ص 200 )
« از آن سیّد که از فرمان ربّ العرش ، پیمبر
وصی کردش درآن معدن که منبر بود پالانش
از آن مشهور شیر نر که اندر بدر و درخیبر
هوا از چشم خون بارید بر صمصامش
شدی حیران و بی سامان و کردی نرم گردن را
اگردیدی به صفّ دشمنان سام نریمانش
کسی کو دیگری را برگزیند بر چنین حرّی
بپرسد روز حشر ایزدزتن بی روی بهتانش» ( ق 108 ب 60تا63ص235)
لیله المبیت: « آن را که کس به جای پیمبر جز او نخفت
با دشمنان صعب به هنگام هجرتش
آن را که مصطفی ، چو همه عاجز آمدند
در حرب روز بدر بدو داد رایتش
شیری، مبارزی، که سرشته ست کردگار
اندر دل مبارز مردان محبتش...
قسمت نشد به خلق درون دوزخ و بهشت
برکافر ومسلمان الا به قسمتش[4]
او آیت پیمبر ما بود روز حرب
از ذوالفقار بود و زصمصام آیتش
گنج خدای بود رسول و ، زخلق او
گنج رسول ْخاطر او بود و فکرتش
هرکه عدوی گنج رسولست بی گمان
جزجهل و نحس نیست نشان سلامتش
شیر خدای را چو مخالف شود کسی
هرگز مکن مگر به خری هیچ تهمتش
شیر خدای بود علی ، ناصبی خرست
زیرا همیشه می برمد خر زهــیبتش[5]
هرک آفت خلاف علی بود دردلش
تو روی ازو بتاب و بپرهیز زآفتش »ق 82 ب 18 تا 31 با تلخیص ص 180)
به غصب فدک ، واقعه کربلا و شهادت امام حسین (ع) اشاره می کند و بر عاملان این وقایع به سختی نفرین می گوید. و می گوید به دلیل داغدار بودن خون حسین (ع) شادمانی از دلش رخت بر بسته است: « پاره کرده ستند جامه ی دین به تو بر ، لاجرم
آن سگان مست گشته روز حرب کربلا » ( ق 236ب 43 ص 497 )
« شاید که بگریند برآن دین که بدو در
فرزند نبی را بکشند از قبل زر» ( ق 59 ب 39 ص 132 )
« ای همه ساله دَنان به گِردِ دنان در
من نه به گرد دنانم و نه دنانم
من که زخون حسین پرغم و دردم
شاد چگونه کنند خون رَزانم؟ » ( ق 97 ب 24و25ص 210 )
« لعنت کنم برآن بت کز فاطمه فدک را
بستد به قهر تا شد رنجور و خوار و غمگین
لعنت کنم برآن بت کو کرد و شیعت او
حلق حسین تشنه درخون خضاب و رنگین»( ق109ب 10و11ص 236 )
امام حسن (ع) و امام حسین(ع) را دو گل نازنین پیامبر می داند و هیچ کس را برآنان ترجیح نمی دهد: « حسین وحسن را شناسم حقیقت
بدو جهان گل و یاسمین محمد
چنین یاسمین و گل اند جهان
کجاست جز در زمین محمد
نیارم گزیدن همی مر کسی را
بر این هردوان نازنین محمد»(ق58ب15و16و17 ص 129 )
به فضل خداوند امیدوار و پشتگرم است چون به شفاعت رسول الله (ص) و خاندان پاک آن حضرت امید دارد: « پشتم قوی به فضل خدای است و طاعتش
تا در رسم مگر به رسول و شفاعتش
پیش خدای نیست شفیعم مگررسول
1- نکته قابل ذکر اینکه ناصر خلفای فاطمی را جزو اهل بیت می داند . ر ک به : ق 22ص47 ص نیز ، سلملن را به مصداق « سلمان منا اهل البیت » از اهل بیت میداند: « قصّه ی سلمان شنودستی و قول مصطفی کو زاهل بیت چون شد با زبان پهلوی » ق 164 ب 33 ص 346
1 – ر . ک : دیوان ،ق 58 با ردیف محمد، صص129و 130 نیز ق85صص184تا186با ردیف علی
1- « انما ولیکم الله و رسوله و الذین آمنوا الذین یقیمون الصلاه و یوءتون الزکوه و هم راکعون »
1- اشاره به « قال رسول الله لعلی: انت قسیم الجنه و النار » بحارالانوار ج 9 ص389 به نقل از : محقق، مهدی، تحلیل اشعار ناصرخسرو، انتشارات دانشگاه تهران ، چاپ ششم 1374 ص 82
2- برگرفته از: « کأنَّهم حُمُرٌ مستنفره فرّت من قسوره» مدثر آیه 51
شنبه بیست و یکم شهریور 1388
درباره اخلاق
اخلاق:
اخلاق جمع "خُلق" به معانی : خوی ، عادت ، سجیّه ، سیرت و... استعمال می شود. راغب اصفهانی در "معجم مقائیس اللغه " می گوید :« ماده خا و لام و قاف (خلق) به دو معنی اصلی آمده است: یکی «تقدیر الشیء » به معنی اندازه قرار دادن اشیاء و دوم« ملاسة الشیء » به معنی نرم بودن اشیاء .من ذلک الخُلُق و هی السجیه ، لان صاحبه قد قدر علیه: و از همین ماده است خُلُق که همان سرشت است ، چون صاحب سرشت بر این اندازه و خصوصیت قرار داده شده است.»[1]
الخلق(بضم اللام و سکونها)« هوالدین و الطبعُ و السجیه و... و لهما اوصاف حسنه و قبیحه...»[2]
خلق در لغت به معنی صفت پایدار و راسخ یعنی ملکه است و اخلاق به مجموعه این گونه صفات اطلاق می شود ، معنای لغوی اخلاق فقط ویژه صفات نیکو وپسندیده نیست بلکه صفات ناپسند ، زشت ، ذمیمه و رذایل را دربرمی گیرد. معین آن را فقط مصدر افعال جمیله معنی کرده است .[3] از منظر فلسفی خلق « ملکه ی راسخ نفسانی است که بدون تکلُّف منشأ صدور افعال نیکو باشد و اصول خلق : شجاعت ، عفت و حکمت است و مجموع هرسه عدالت.»[4] از مترادفات این واژه ، کلمه سیرت است: صورت زیبای ظاهر هیچ نیست ای برادر سیرت زیبابیارسعدی – بوستان
از مجموع معانی بالا می توان گفت که خلق مجموعه صفات و خصلت های نفسانی انسان که در نفس وی استوار شده است و انجام آنها بدون دشواری است. امروزه ، البته درکاربرد عامیانه،اخلاق را صرفاً به خلق پسندیده اطلاق می کنند،مثلاً؛ فداکاری کاری اخلاقی است و دزدی و خیانت عملی غیر اخلاقی است.
تعریفی که علمای اخلاق از خلق ارائه داده اند به معنای لغوی آن نزدیک است. ابو علی مسکویه در تهذیب الاخلاق و تطهیر الاعراق ، می گوید: « الخُلُق حال للنفس داعیه لها الی افعالها من غیر فکر ولا رویة .»[5]
اخلاق یک علم است و موضوع آن « نفس انسانی است از آن جهت که ازو افعالی جمیل و محمود یا قبیح و مذموم صادر تواند شد به حسب ارادت او.»[6] هدف این علم شناخت صفات فاضله و رذیله است که از راه اعمال اختیاری و ارادی برای انسان قابل کسب است . چنین صفاتی موضوع علم اخلاق است. از نظر عالمان اخلاق مسلمان ، هدف علم اخلاق آراستگی نفس انسان به خلق های پسندیده است و کردار پسندیده و نیکو وسیله ای برای تحقق ، استواری و رسوخ صفات نیکو در جان آدمی است. سرچشمه این دیدگاه انسان شناسی این عالمان است که گوهر وجودی آدمی را نفس وی می دانندوکمال و سعادت او را بسته به آراستگی نفس به کمالات نفسانی می دانند. لازمه تخلُّق و آراستگی نفس به صفات نیکو، تشخیص خوب از بد ، خیر از شرّ ، سعادت از شقاوت و تمیز مکارم از رذایل است و این میسور نمی شود جز با "خودشناسی" که «من عرف نفسه فقد عرف ربه». در قرآن کریم نفس انسان مورد تکریم واقع شده است و خداوند به آن سوگند خورده است:« و نفسٍ و ماسوّیها فالهمَها فجورَها و تقویَها قد افلحَ من زکّیَها و قد خاب من دسّیَها»( سوره مبارکه شمس – آیات 7- 8 -9)
خواجه توسی دراخلاق ناصری ضمن بیان اینکه اخلاق« علم است بدانکه نفس انسانی را چگونه خلقی اکتساب تواند کرد که جملگی افعالی که به ارادت او ازو صادر شود جمیل و محمود بود»[7] موضوع این علم را نفس انسانی می داند [8] و لازمه این علم را شناخت نفس می داند : « اوّل باید معلوم باشد که نفس انسانی چیست، و غایت و کمال او چیست و قوّت های او کدام است که چون استعمال بر وجهی کند که باید ، کمال و سعادتی که مطلوب، آنست حاصل آید . و آن چیز که مانع او باشد از وصول بدان کمال . و برجمله تزکیه و تدسیه ی او که موجب فلاح و خیبت او شود کدام است. »[9]
آنگاه خواجه به تعریف نفس می پردازد و انواع نفس را می شمارد و قوت های هرکدام از نفوس را بیان می کند . :« نفس انسانی جوهری بسیط است که از شأن او بود ادراک معقولات به ذات خویش و تدبیر و تصرف در این بدن محسوس که بیشتر مردم آن را انسان می گویند به توسّط قوی و آلات .»[10]
نفس سه گونه است:« یکی نفس نباتی ، که ظهور آثار او اصناف نبات و انواع حیوان و اشخاص انسان را شامل است و دوم نفس حیوانی که تصرف او براشخاص انواع حیوان متصوراست و سیّم نفس انسانی که نوع مردم بدان از دیگر حیوانات ممتاز و مخصوص است. »[11]
خواجه در ادامه با برشمردن قوت های نفس انسان ، حکمت نظری و عملی را تعریف کرده، مـــی گوید:« و امّا، نفس انسانی را از میان نفوس حیوانات اختصاص به یک قوّت است آن را قوّت نطق خوانند ؛ و آن قوت ادراک بی آلت ، و تمییز میان مُدرکات باشد پس چون توجّه او به معرفت حقایق موجودات و احاطت به اصناف معقولات بود، آن قوّت را بدین اعتبار ، عقل نظری خوانند ، و چون توجّه او به تصرّف در موضوعات و تمیز میان مصالح ومفاسد افعال و استنباط صناعات از جهت تنظیم امور معاش باشد ، آن قوّت را – از این روی- عقل عملی خوانند و از جهت انقسام این قوّت بدین دو شعبه است که علم حکمت را به دو قسم کرده اند: یکی نظری و دیگری عملی.»[12]
حکمت عملی (اخلاق) دانستن مصالح ارادی است که انسان را به کمال سوق می دهد، « بر وجهی که مؤدّی باشد به نظام احوال معاش و معاد ایشان و مقتضی رسیدن به کمالی که متوجه اند سوی آن »[13] حکمت عملی به سه شاخه : تهذیب اخلاق که پاک کردن نفس انسانی از رجس و پلیدی است و تدبیر منزل ، اصول اداره منزل و خانواده ، و سیاست مُدُن (کشورداری): سیاست و کشورداری و روابط بین مردم که در امری مشارکت دارند.[14]
فلسفه اخلاق به مباحثی همچون تاریخچه علم اخلاق ، هدف علم اخلاق ، فایده اخلاق و ارزش و چرایی ارزش ها و مباحثی نظیر « کیفیت وجودی ارزش ها ، ذهنی یا عینی بودن ، مطلق یا نسبی بودن ، الزام و ضرورت در اخلاق »[15] می پردازد .
نظام اخلاقی اسلام
هر نظام اخلاقی برای انسان کمال و مطلوبی ترسیم می کند که مدعی است با به کار بستن اصول آن نظام ، انسان فلاح ، بهروزی و سعادت خود را کسب می کند.
برخی متفکران چون اپیکور(341 ق. م)[16]غایت زندگی و مایه نیک بختی انسان را لذت( البته لذت معنوی)[17] می دانند. :« ما بر آنیم که لذّت مبدأ و غایت زندگی سعادتمندانه است ، زیرا ما این را به عنوان نخستین «خیر» می شناسیم که ذاتی ما و همراه ماست .» [18]
گروهی دیگر منفعت عمومی[19]را بر خلاف لذت شخصی اصل و مایه خیر و سعادت می دانستند ، در تاریخ اندیشه از دو نفر به نام های جرمی بنتام [20] و جان استوارت میل[21] به عنوان نظریه پردازان این مکتب یاد می کنند. از استوارت میل نقل می کنند که :« تنها کسانی خوشبخت هستند که اندیشه ی خود را بر هدفی غیر از خوشبختی خود متمرکز سازند.»[22]
نحله ای دیگر از اندیشمندان ، عاطفه را رمز رساندن انسان به سعادت می دانستند. از بزرگان این مکتب کسانی چون آدام اسمیت ، آگوست کنت و آرتور شوپنهاور را می توان نام برد . به عقیده آدام اسمیت : « همدردی یا قوه ای که به وسیله آن انسان در لذت و الم و شادی و غم دیگران شرکت می کند، اساس و مبنای اخلاق است .»[23]
نیچه [24]فیلسوف نامدار آلمانی ، در مقابل اخلاق ستم پذبر مسیحیت معتقد به اصالت قدرت بود .
وی اعتقاد داشت گروهی انسان ها برای آقایی و گروهی برای نوکری خلق شده اند.[25]
رواقیون نیز معتقد به وحدت وجود و خیر بودن نظام هستی و تقدیر الهی و جبر و محدویت اختیار انسان بوده اند. ایشان تأثیر فراوانی بر اخلاق مسیحیت داشته اند.
ذکر همه مکاتب اخلاقی نه در حوصله این مقال است و نه اینجانب بضاعت شرح آنها رادارم.
بیان شمّه ای از مکاتب فقط برای مقایسه آن ها با مکتب اخلاقی اسلام است .
در اسلام مطلوب نهایی، به تصریح قرآن ، تقرب به خداوند و بندگی اوست [26]. بنابراین هدف و غایت انسان نزدیکی هرچه بیشتر وی به این مطلوب است . رسیدن به این مطلوب با بندگی خدا در راه راست میسور می شود.[27] این راه به انسان نمایانده شده است و انسان باید به راهـنمایی عقل و وحی ، خود انتخاب کند .[28]
خداوند برای شناخت درست راه ، پی درپی رسولانی را به جانب انسان ها فرستاده است که آنان را پاکیزه می گرداند و نشانه های الهی را بر آنان می خوانند و راه درست را به آنان آموزش می دهند. [29]
در نظام ارزشی و اخلاقی اسلام ، عملی انسان را به رستگاری می رساند که با نیت و قصد الهی باشد.از رسول اکرم (ص) نقل است که:« انما الاعمال بالنیات ِ و لکلِّ امرءٍ مانویَ . همانا کردارها در گرو نیت هاست ، هرکس هرچه قصد نمود برای اوست .»[30]
علمای اخلاق مسلمان برای تبیین این نکته که نیت هرکس در عمل او تأثیر دارد از قاعده «اتحاد عاقل و معقول» استفاده می کنند. بدین معنی که : آنچه مُدرَک انسان واقع می شود در حقیقت با جان انسان یکی می شود و اصولاً ممکن نیست چیزی را انسان تصور کند بدون آنکه حقیقتاً واجد آن نباشد . فلاسفه اسلامی می خواهند بگویند : وقتی عملی بدون نیت از انسـان سر بزند ، چون اندیشه ای در باره آن بکار نرفته تأثیری در کمال روحی ندارد و روح همچنان در حالت اولیه به سر می برد . اما در صورتی که عملی از روی قصد باشد ، به ناچار ، تصوری از آن در ذهن محَقَق می گردد ، چون قصد و نیت بدون تصور غیر ممکن است ، پس با تصور عمل ، رو ح شکل آن را به خود می گیرد و در روح تحولی رخ می دهد ، اگر آن اندیشه نیک باشد با حقیقت روح، نور، سازگار است. اما عمل حیوانی موجب زنگار و عذاب روح خواهد شد.[31] در تأکید این مطلب می توان به داستان شخصی به نام قُزمان اشاره کرد. خلاصه داستان این است که : گویند ایشان در روز احد به سود سپاه اسلام به سختی جنگیدتا اینکه مجروح شد یاران پیامبر(ص) به وی مژده بهشت دادند . اما وی در پاسخ گفته بود : به خدا قسم من جز برای قبیله ام نجنگیده ام. گویند وی از درد جراحات اقدام به خود کشی کرد . رسول الله( ص) در حق وی فرمود:« انَّ اللهَ یؤَیدُ هذا الدینِ بالرجلِ الفاجرِ. خداوند این دین را با مرد فاسق یاری کرد »[32]
در مکتب اخلاقی اسلام ، انسان آنگاه به بالاترین مراتب کمال می رسد که همه وجود، سکنات و حرکاتش الهی شود . [33] برانگیختن رسول اکرم (ص) برای اتمام و تکمیل مکارم[34] اخلاق است . در تهذیب شیخ توسی از علی ( ع) روایت شده است که فرمود:« سمعتُ النبی (ص) یقولُ : بُعثتُ بمکارم الاخلاق و محاسنها»[35]به مکرمت های اخلاقی برانگیخته شدم.
یا « انما بعثت لاتمم مکارم الاخلاق»[36].برانگیخته شدم تا مکارم اخلاق را تکمیل کنم.
سرچشمه اصول اخلاقی اسلام ، قرآن و وحی ، سنت رسول الله(ص) و سنن ائمه هدی (برای شیعیان)است. در قرآن انسان دارای اراده و اختیار تعریف شده است و درنتیجه مسؤول کردار خویش است .[37] به فرموده امیرالمومنین (ع) انسان موجودی است که دانشی دارد که بین حق و باطل تمییز می گذارد [38] و دارای سرشتهای متضاد و سرکش است[39] ، به عبارتی مخلوقی است با ویژگی های آسمانی و زمینی ؛یعنی بین دو بی نهایت ؛ بی نهایت سعادت و بی نهایت شقاوت ، در نوسان است . تنها راه سعادت و کرامت و مایه ی امتیازش پرهیزگاری است. چرا که پرهیزگاری سرور اخلاق [40]و سپر و پناهگاه ، در دنیا و راه وصول به بهشت است.[41]
آنچه حاصل نظام اخلاق و تربیتی اسلام است ، انسانی شایسته و پایبند به اصول والای دینی و اخلاقی است که آفرینش خود را هدفدار می داند ، لذا موظف است خود را درمسیر آن هدف قرار دهد . چنین انسانی عقیده دارد که خداوند از میان پدیده ها و آفریدگانش به وی کرامت بخشیده است و او را در زمین خلیفه قرار داده است[42]. توصیف این جانشین خدا را در زمین ، امیرالمومنین (ع)، به زیبایی و رسایی بیان فرموده است.[43]
1- به نقل از : مدرسی، محمدرضا ، فلسفه اخلاق، تهران ، سروش ، 1371- ص 16
2- ابن منظور، لسان العرب ،بیروت دار احیاء تراث العربی ،1408ه -1988م، ج 4 ذیل خلق
3- معین ،محمد،فرهنگ معین ،امیرکبیر،چاپ چهاردهم،1378دوره 6جلدی، ذیل خلق
4 – سجادی،سیدجعفر،فرهنگ لغات و اصطلاحات فلسفی ، تهران ، انتشارات کتابفروشی بوذرجمهری 1338- ص 133
5- تهذیب الاخلاق ص 5 به نقل از : فلسفه اخلاق ، محمد رضا مدرسی – ص 16
6 – توسی،خواجه نصیرالدین،اخلاق ناصری ، تصحیح : مجتبی مینوی و علیرضا حیدری، تهران ، خوارزمی ، چاپ چهارم 1369ص 48
1 – توسی،خواجه نصیر،اخلاق ناصری ، ص 48
2- پیشین، ص 48
3 – پیشین ،ص 48
4- همان، صص 48و49
5 – همان ،ص 56
1 – توسی، خواجه نصیر،همان ص 57
2 –پیشین، ص 40
3 - پیشین ، ص 40
4- مدرسی، سیدمحمدرضا ،همان، ص 21
[16] - epicure
6 – فروغی، محمدعلی،سیر حکمت د راروپا ، تهران ،صفی علیشاه ، چاپ چهارم ، 1368 ص 69
7- کاپلستون،فردریک، تاریخ فلسفه ، ترجمه : سید جلال الدین مجتبوی ،تهران، انتشارات علمی فرهنگی و سروش ، 1368،جلد1 ص 145
[19] - utilitarianism
[20] - Jereme bentham(1748-1832)
[21] - John Stuart mill (1806- 1873)
1- ولنکستر،لین،خداوندان اندیشه سیاسی ، ترجمه : علی زمینی ، جلد 3 ، بخش اول ، ص 124
2 – ژکس،فلسفه اخلاق ، ترجمه ابوالقاسم پورحسینی ، تهران ،امیرکبیر، چاپ دوم ،1362، ص 91
[24] - Friedrich Nietzcsche(1844- 1900)
4- ژکس، همان، ص 114
5- « و ما خلقت الجن و الانس الا لیعبدون » ذاریات 56
6- « و اَنِ اعبدونی هذا صراط مستقیم » یس 61
7- « انا هدیناه السبیل اما شاکراً اما کفوراً» انسان آیه 3
8- « لقد منَّ اللهُ علی المونین اذا بعث فیهم رسولاً من انفسهم یتلوا علیهم آیاته و یزکیهم و یعلمهم الکتاب و الحکمه و ان کانوا من قبل لفی ضلال مبین » آل عمران 164
1- به نقل از: مدرسی، سیدمحمدرضا،همان، ص 230
2- ر. ک به : مدرسی ، محمدرضا،همان، صص 234 و 235
3 - پیشین، ص 240
4 - « قل ان صلاتی و نسکی و محیای و مماتی لله ربِّ العالمین » انعام آیه 161
5- جمع مکرمت به معنی بزرگی ها. دو اصطلاح مکارم و محاسن اخلاق درمتون اخلاق رایج است که با هم تفاوت دارند.
محاسن اخلاق صفاتی هستند که هرچند ویژه انسان هستند اما به او انسانیت نمی بخشند. مانند رعایت نظم عمومی ، نظافت ، رعایت ادب در برخورد با دیگران ، قانونمندی ونظایر آن ها
مکارم اخلاق صفاتی هستند که انسان شخصیت والای انسانی می بخشند و او را به مراتب کمال می رسانند، صفاتی چون تقوی ، و تزکیه ، عدالت ، دفاع از مظلوم ، ستم ستیزی و امثالهم .
6 - به نقل از: طباطبایی،محمدحسین،سنن النبی،ترجمه:محمدهادی فقیهی،تهران،کتابفروشی اسلامیه،چ 3،1365ص21
1- مستدرک الوسائل، به نقل از: مدرسی، محمدرضا،همان،ص177
2- « کلّ نفسٍ بما کسبت رهینهٌ» مدثر آیه 38
3 - « معرفهٍ یَفرُقُ بها بین الحقِّ و الباطلِ» امام علی،نهج البلاغه ، ترجمه : سیدجعفر شهیدی ، تهران انتشارات وآموزش انقلاب اسلامی ، چاپ دوم 1370 ، خطبه 1 ص 5
4- « و معجونا بطینه الالوان المختلفه ... و الاضدادالمتعادیه» همان، خطبه 1 ، ص 5
5 - «التُقی رئیس الاخلاق»همان، کلمات قصار 410 ص 343
6- « فان التقوی فی الیوم الحرزُ والجُنَه و فی غدٍ الطریق الی الجنه» همان ، خطبه 191 ص 209
7- بقره آیه 30
8- ر. ک : نهج البلاغه ، خطبه 193
شنبه بیست و یکم شهریور 1388
فرق شیعه
تفرق امری رایج در ادیان ، مذاهب و نحله های فکری بوده و هست . به موازات فاصله زمانی که از سنت گذاران پدید می آید ، برداشت ها و تفاسیر از گفته ها و سنن آنان متفاوت می شود و همین خود سبب زادن شاخه ها و فرق متعدد از دل یک دین ، مذهب یا مکتب فکری می شود. به درستی و نادرستی این شعب و فرق کاری نداریم و اینکه آیا این تفرق و تشعّب امری پسندیده است یا نه ؟ از بحث ما خارج است . اما آنچه می توان گفت این است که تفرق امری معمول و رایج در تاریخ ادیان است.
اسلام به دو شاخه بزرگ ، شیعه و سنی ، تقسیم شد که هرکدام با حفظ شؤون خود درطول تاریخ به حیات ادامه می دهند.یکی از عمده ترین دلایل تفرق در شیعه را می توان اختلاف در نحوه تعامل با خلفا ، بویژه بنی امیّه،دانست. بدین صورت که گروهی از شیعیان هوادار مبارزه مسلحانه با امویان بودند و گروهی دیگر ، برای حفظ تمامیت اسلام، طریق اعتدال و پرهیز از سیاست زدگی را می پیمودند . گروه دوم را می توان حلقه یاران امام محمد باقرو جعفرصادق(ع)دانست.
فرق شیعه (علویان):
تفرق در شیعه را می توان به دو دوره تقسیم کرد :
الف ) دوران پیش از امام جعفر صادق (ع) ( ولادت 83هجری . شهادت 148هجری)
ب ) دوران پس از امام جعفر صادق (ع(
فرق شیعه پیش از امام جعفر الصادق (ع):
1- امامیه :
عموم علویان را که از اولاد علی (ع) هستند ،یا پیروان آن حضرت و خاندان او را در بـــــــرمی گیرد. اینان معتقد به امامتِ امام منصوص هستند. « فالامامی یعتمد فی الامامه علی النصوص و هی معدومه فی ولد الحسن(ع) باتّفاق منهم ، ولم یدّع ذلک احد منهم لنفسه فیقع فیه ارتیاب. »[1] این شاخه که بعدها به اثنی عشریه موسوم شد به سلسله ی خاصی از امامان ، از نسل علویانِ حسینی قایل بود . امامیه د رمیدان سیاسی ، سیاستی صلح آمیز در پیش گرفت . از نظر اعتقاد به خلافت، خلفای پیش از علی (ع) را غاصب می دانست . امامیه چونان دیگر گروه های شیعه در روزگار بنی امیه در کوفه متمرکز بود. رشته ی امامان را از طریق تنها پسر بازمانده حسین بن علی (ع) ، علی بن حسین ، ملقب به زین العابدین (ع) (رحلت 95 هجری) ، پی میگرفتند.[2]
2 – زیدیه :
پیروان زید بن علی بن الحسین (ع) ، برادر امام محمد باقر(ع)، هستند. ایشان معتقدبه جهاد دربرابر بنی امیّه بودند. « والزیدی یراعی بعد علی و الحسن و الحسین (ع) الدعوۃ والجهاد.»[3]
شیخ مفید (ره) زید بن علی بن الحسین (ع) را چنین توصیف می کند:«کان زید بن علی بن الحسین (ع) عین اخوته بعد ابی جعفر و افضلهم و کان عابداً ورعاً فقیهاً سخیاً شجاعاً و ظهَر بالسیف یأمربالمعروف و ینهی عن المنکر و یطلب بثارات الحسین (ع)»[4] به نقل شیخ مفید ، ایشان هیچ گاه ادعای امامت نکرد.[5]زید مذکور با زید بن الحسن بن علی ( ع ) متفاوت است . زید بن الحسن معتقد به تقیه بود و با بنی امیه از راه مسالمت وارد شد و مشاغلی را از آنان هم عهده دار شد .[6]
2- کیسانیه :
پس از شهادت امام حسین (ع) در محرم 61 هجری ، مختار ثقفی در یک قیام علنی به انتقام خون امام حسین (ع) به سال 66 هجری زمام کوفه را در دست گرفت . جنبش مختار به نام سومین پسر علی (ع)، محمد معروف به ابن الحنفیه[7] ، آغاز شد. مختار محمد ابن حنفیه را «مهدی» اعلام کرد . این جنبش پس از مرگ مختار (67هجری) و وفات محمدحنفیه (81هجری) به نام کیسانیه ، تا قیام عباسیان ادامه داشت . آنان علی ، حسن وحسین(ع) و محمد حنفیه را امامان اصلی خود و جانشین پیامبر می دانستند. گروهی از اینان به نام کیسانیه هاشمیه بعدها به تبلیغ برای دعوت عباسیان پرداختند وبرای تشکیل حکومت آن ها کوشش کردند.[8]
3- غُلاة :
گروهی که راه افراط پیش گرفتند و در مسائل دینی غلو ورزیدند و نسبت و صفات فوق بشری
برای امامان قائل شدند.آنان این عقیده را تبلیغ و نشر می کردند که امامان تجسم خدا هستند و خداوند درجسم علی بن ابیطالب (ع) حلول کرده و او را به پیش گویی آینده و تفوّق درجنگ ها توانا ساخته است . قدرت نامرئی عالم ملکوت را در علی (ع) همچون چراغی می دانستند که درقندیلی قرار دارد و نور خدا در علی(ع) مانند شعله چراغ است ایشان معتقد به خلود ائمه به ویژه علی(ع) هستند.امامان بزرگوار ؛محمد باقر(ع) و جعفر صادق طریق اعتدال پیموده اند و از این گروه و صاحبان این عقیده برائت جسته اند [9] عبدالله بن سبا نخستین کسی است که این عقیده را ترویج کرد و تاریخ غلاۃ به وی برمی گردد از معروف ترین چهره های آنان مغیره بن سعیدالعجلی (وفات 119 ه .ق) و ابومنصور عِجلی (وفات 124 ه .ق)محمد بن ابی زینب، حمزۃ بن عمره البریدی ،سعید النجدی و مقلاص بن ابی الخطاب را می توان نام برد.[10]
فرق شیعه دردوران امام صادق (ع) وپس ازآن
پس از شکست قیام های شیعی چون قیام زیدیه ، قیام محمد نفس زکیّه و قیام مختار ثقفی ، ابوعبدالله جعفرصادق (ع) که بنابر سنت پدر بزرگوار و جدش خویشتن را از این جنجال های سیاسی کنار کشیده بود [11] یگانه نقطه ی اتکای شیعیان به استثنای زیدیان شد.[12]
ابو عبداله جعفر بن محمد صادق (ع) ، با حفظ صلح گرایی ، به عنوان یک عالم اسلام و راوی موثّق حدیث ، شهرتی عالم گیر یافت ، به صورتی که احادیثی که زنجیره اسناد آن ها به ایشان می رسد ، مورد پذیرش اهل سنت نیز بود.
افزون بر این، امام صادق(ع) تعلیم فقه را که از دوران پدربزرگوارش آغاز شده بود پی گرفت و مکتبی فقهی را که بعدها به فقه جعفری موسوم شد تأسیس کرد . این مکتب ملاک اعمال عبادی و تکالیف شرعی فرق شیعه از جمله اثنی عشریه و اسماعیلیه شد. در مکتب فکری و فقهی که امام صادق(ع)عرضه داشت بزرگانی نظیر هشام بن الحکم «ره»(وفات 179) پرورش یافته اند که مشهورترین نماینده کلام شیعه امامیه است.
امام صادق(ع)مفهوم امامت را وارد حوزه کلام کرد و « با قرار دادن آن برمبنای اصول دو گانه و بهم پیوسته ی نصّ و علم ، تعبیر کاملاً جدیدی از وظایف و سجایای امام عرضه داشت.»[13]
ولادت آن حضرت سال 83هجری ودر شهر مدینه است . آن بزرگوار در سن 65 سالگی در ماه شوال سال 148 وفات یافت و به نقلی به شهادت رسید.[14]
پس از رحلت ابو عبدالله جعفربن محمد الصادق (ع)بین شیعیان بر سر جانشینی آن حضرت و امام بعد از ایشان اختلاف پدید آمد و این سبب تجزیه تاریخی شیعه امامیه ی نخستین شد . و فِرَق شش گانه شیعه ی امامیه از هم مجزا شدند. فرق شش گانه شیعه به شرح ذیل هستند:
الف) ناووسیه : معتقد بودند امام جعفر صادق نمرده است و نخواهد مرد ، بلکه زنده است و او مهدی قائم و منتَظَر است .
ب ) فطحیه یا افطَحیه: پس از امام صادق(ع)معتقد به امامت پسر دیگر آن حضرت ، عبدالله افطح، هستند. گفتند: چون عبدالله بزرگ ترین اولاد امام است ، لذا او باید جانشین باشد . و به این گفتار تمسّک جستند که جعفرصادق(ع)فرموده است : امامت در بزرگ ترین فرزندان من است.
ج ) سمَطیه یا شمَطیه : اینان مدعیان امامت محمد دیباج ، فرزند دیگر ِامام صادق، هستند . از این روی به دیباجیه یا به نام مؤسس خود، یحیی ابن ابی شمیط ، شمطیه خوانده شده اند.
د) موسویه : به امامت موسی بن جعفر صادق (ع)به طریق نصّ قائلند . این شاخه بعداً به اثنی عشریه موسوم شد و اکثر شیعیان در دنیا پیروان این مکتب هستند.
هـ) اسماعیلیه واقفه[15]: گویند امامت از حضرت امام جعفر صادق (ع)به اسماعیل بن جعفرصادق رسید و به او نیزختم شد . وی را مهدی قائم و خاتم سلسله امامت می دانند .این فرقه به اسماعیلیه خالصه [16] نیز موسومند.
و) اسماعیلیه مبارکی : گویند بعد از امام جعفر صادق(ع)امامت به محمد بن اسماعیل نوه آن حضرت رسید. و به تعبیر آنها ، حق هم همین است زیرا انتقال نصّ از برادر به برادر فقط در باره امام حسن و حسین (ع)جایز است. این فرقه به نام مبارک ، از موالی اسماعیل بن جعفر صادق(ع)، مبارکیه خوانده می شود. این گروه بعدها سلسله خلافت فاطمیان را در شمال افریقا و مصر تأسیس نمود. [17]
1- « پس طائفه امامی درباره ی امامت تکیه برنص می نمایند و نصوصی درباره ی فرزندان امام حسن (ع) نرسیده ، و همگی آنان در این باره اتفاق دارند . وهیچ یک از آنان چنین ادعایی برای خود نکرده تا شک در آن پیدا شود.» : مفید ،محمدبن محمد بن نعمان ، الارشاد، ترجمه و شرح : سید هاشم رسولی محلاتی، تهران ، انتشارات علمیه اسلامیه ، بی تا، جلد دوم ، ص 19
1- دفتری، فرهاد، مختصری در تاریخ اسماعیلیه ، ترجمه : فریدون بدره ای ، تهران،فرزان، 1378 ، ص 43
2 - مفید ،الارشاد ، جلد دوم ، ص 19
3 - پیشین ، جلد دوم ، ص 168
4- همان ، ص 168
5 - همان ، جلد دوم، ص 19 :« زید بن الحسن (ع) رحمه الله علیه ، کان مسالما لبنی امیه و متقلداً من قبلهم الاعمال ... و هذا یضادّ عند الزیدیه »
6 - به خاطر اینکه مادرش از قبیله بنوحنیفه بود به این لقب مشهورشد.
7- ر . ک : دفتری ، فرهاد، همان، صص 39 و 41
[9] - برای نمونه رک : کلینی ، اصول کافی ، ج 1 کتاب الحُجه. ائمه خود را عالمانی پارسا که راسخ در علم هستند و آنچه دارند از جانب خداست معرفی کرده اند.
2 - رک : جعفری، حسین محمد، تشیع در مسیر تاریخ ، صص 348و349
3- نمونه را : امام جعفر (ع) در پاسخ سردار خراسانی ، ابومسلم ، که بیعت خلافت را به او عرضه داشته بود ؛ فرمودند: « تو از مردان من نیستی و زمان نیز زمان من نیست .» طباطبایی ، محمد حسین ،شیعه در اسلام ، ص 52
4- دفتری ، فرهاد،مختصری در تاریخ اسماعیلیه، ص 48
5-همان ، ص 48
6 - شیخ مفید ،الارشاد –- جلد دوم – ص 174
1 - واقفه: هرکس برخلاف جمهوردر یکی از مسائل امامت در قبول رأی اکثریت توقف کرده. (لغت نامه ذیل واقفه) در مورد شیعیان واقفه ، عموماً به کسانی اطلاق می شود که در یک امام توقف کرده اند. گروهی در امامت علی بن ابی طالب(ع) توقف کردند . گروهی دیگر در امام جعفر صادق توقف کردند.
2 – لوئیس ،برنارد و لوئی ماسینیون و...،اسماعیلیان در تاریخ ، ترجمه : یعقوب آژند، تهران، مولی، 1363 ، ص 49- نیز دفتری ، فرهاد، مختصری در تاریخ اسماعیلیه، ص 51
3 - برای تفصیل مطلب ر . ک : گ.س . هاجسن ، مارشال ،فرقه اسماعیلیه ، ترجمه : فریدون بدره ای،تهران، انقلاب اسلامی، چاپ سوم ، 1383،مقدمه مترجم ، صص پانزده و شانزده // و دفتری، فرهاد،مختصری در تاریخ اسماعیلیله، صص 51و52 نیز: لوئیس، برنارد،همان، ص 37// و : طباطبائی، محمد حسین، شیعه در اسلام – ص 61
شنبه بیست و یکم شهریور 1388
تاریخچه ی مختصرشیعه--فتحعلی قبادی
: واژه ی شیعه
ابن منظور درلسان العرب در ذیل ریشه شیع ، آن را به معنای دنباله روی و یاوری معنا می کند:
« الشیعة : القومُ الذین یَجتمعون علی الامرٍ. و کل قوم اجتمعو علی امر ، فهم شیعةٌ . و الشیعة اتباع الرجل و انصاره و جمعها شیع و اشیاع جمع الجمع. و یقال : فلان یشیّعه علی ذلک ای یقوّیه.»[1]
جارالله زمخشری در اساس البلاغه نظیر عبارات فوق را آورده است : «شایعتک علی کذا : تابعتک علیه . و تشایعوا علی الامر ، و هم شیعته و شیعه و اشیاعه. و هذاالغلام شیع اخیه : ولد بعده»[2]
این واژه از الفاظ قرآنی است ودر چندین جای قرآن آمده است ازجمله : فاستغاثه الذی من شیعته علی الذی من عدوه »[3]
اصطلاح شیعه
تهانوی در کشاف اصطلاحات فنون معنای اصطلاحی شیعه را چنین بیان می کند: « الشیعةُ فرقةُ من کبارِالفرق الاسلامیة همُ الذین شایعوا علیاً و قالوا انَّه الامام بعد رسول اللهِ (ص) بالنص الجلی اوالخفی و اعتقدوا اِنٌَ الامامةَ لاتخرج عنه و لا عن اولاده و ان خرجت فبظلمٍ.»[4]
محمدجواد مغنیه شیعه را چنین تعریف می کند:
« و هی الایمانُ بأنَّ الامام المنصوص علیه یتولّی الحُکمَ و یحکُمُ باراده اللهِ لا بارادةِ الناس.»[5]
مرحوم علامه طباطبایی (ره) شیعه را کسانی می داندکه جانشینی پیغمبر اکرم(ص) را حق اختصاصی خاندان رسالت می دانند و درمعارف اسلام پیرو مکتب اهل البیت (ع) می باشد.[6]
پیدایش شیعه :
دانشمندان شیعه معتقدند که « در زمان پیغمبر اکرم (ص) عده ای قابل توجهی از صحابه ، از خوّاص علی ( ع) و ملازمین او بودند و او را امام و پیشوای خود به عنوان مبلغ و مفسّر تعلیمات و احکام او می دانستند و از همان زمان به نام شیعه علی ( ع) شناخته می شدند . » [7] اینان برای اثبات مدعای خود که شیعه و پیروان علی(ع) در زمان رسول الله (ص) واژه و افراد شناخته شده و مصطلحی بوده است ، به اتفاقات و احادیثی استناد می کنند که مورد پذیرش عامه نیز هست . مرحوم کاشف الغطا (ره) از سیوطی دانشمند معروف اهل سنت صاحب تفسیر «الدرر المنثور فی تفسیر کتاب الله بالمأثور» در ذیل آیه شریفه « اولئک هم خیر البریه »نقل می کند: « کنّا عند النبی ( ص ) فاقبل علی (ع) . فقال النبی(ص): والذی نفسی بیده اِن هذا و شیعتُهُ لهم الفائزون یومَ القیامه» و در این هنگام آیه شریفه «اِنَّ الذین آمنوا و عملوا الصالحات اولئک هم خیرالبریهِ»( سوره بینه آیه 7 )نازل گردید.» [8]
همو از « ربیع الابرار» زمخشری از رسول اکرم(ص) نقل می کند که:« یا علی اذاکان یوم القیامة اخذتُ بحجزة الله تعالی و اخذتَ انت بحجزتی و اخذ ولدک بحجزتک و اخذ شیعة ولدک بحجزهم »[9]
مرحوم علامه طباطبایی (ره) همین عقیده را در کتاب موجز و ارجمند « شیعه در اسلام » مفصل بیان می کند [10]. از جمله ایشان به حوادث ، اتفاقات و احادیث متعددی اشاره می کند و پس از ذکر فضایل حضرت امیر (ع) در یوم الانذار ، لیله المبیت ، مباهله و بیان جانبازی و فداکاری های آن حضرت در دفاع از اسلام و رسول الله (ص) می فرماید :« بدیهی است چنین امتیازات و فضایل اختصاصی دیگر که مورد اتفاق همگان بود و علاقه مفرطی که پیغمبر اکرم (ص) به علی(ع) داشت ، عده ای از یاران پیغمبر اکرم (ص) را که شیفتگان فضیلت و حقیقت بودند براین وا می داشت که علی(ع) را دوست داشته و به دورش گرد آیند و از وی پیروی کنند ، چنانکه عده ای را بر حسد وکینه آن حضرت وا می داشت.»[11]
البته در این میان برخی معاندان تشیع ، مؤسس این مذهب را شخصی به نام عبدالله بن ســـــــبا می دانند . دانشمندان شیعه به شکل مستدل از این شخص بیزاری جسته اند . [12] این نظر را احمد امین ،نویسنده مصری، درکتاب فجرالاسلام طرح کرده است.
گروهی دیگر از دشمنان شیعه ، آن ها را مجوس وزرتشتی می دانند. عبدالجلیل رازی در « بعض مثالب النواصب» که آن را در ردّ تهمت های کتاب « بعض فضائح الروافض » نوشته است ، بیان می دارد که شیعیان از جانب دشمنان متهم گبری هستند. وی از «مثالب»چنین نقل می کند:
« همچنانکه گبرگان خود را مولای آل سامان می دانند ، رافضیان خود را مولای علویان می دانند. و همچنانکه گبرکان ملک به نسبت فر ّیزدان دانند ، رافضیان نیز خلافت به نسبت دانند و نصّ گویند ، به جای فرّ یزدانی . همچنانکه گبرکان گویند خسرو بنمرد و به آسمان شد و زنده است وبه زیر آید و کیش گبرکی تازه کند ، رافضی گوید که قائم زنده است ، بیاید و مذهب رفض را قوت دهد و جهان بگیرد و ذوالفقار را باخود دارد تا همه مسلمانان را بدان بکشد. » [13]
نقطه عطف تاریخ شیعه و شناسایی آن به عنوان یک جریان مذهبی را می توان روز سقیفه و ساعاتی پس از رحلت رسول اکرم(ص) دانست. بنای کار ما دراین رساله نقل تاریخ نیست اما چون جریان سقیفه تأثیرگذارترین واقعه پس از وفات پیامبر است و در پژوهش های مرتبط با شیعه یک مبنا است اندکی بر روی آن درنگ می کنیم. اهمیت این واقعه در حدی است که خلیفه دوم ، عمر، آن را «فلته»[14]خواند . ابن اعثم کوفی مورخ نامدار پس از ذکر گذرای واقعه سقیفه جریان دعوت از حضرت علی را برای بیعت می کاود : « چون مردمان به تمامی بیعت کردند ، صدیق اکبر ، علی بن ابیطالب را بخواند و او اجابت فرمود ... گفت : موجب خواندن من چیست ؟
عمربن خطاب (رض)گفت: تو را جمع مهاجر و انصار از جهت آن خوانده اند تا موافقت کنی . چنانکه کافّه صحابه با ابوبکر به خلافت بیعت کرده اند ، تو هم بیعت کنی.
علی بن ابیطالب گفت: نه شما این منصب از دست به حجت بیرون کردید به وسیلت قرابت محمد مصطفی خویشتن را افزونی آوردید ؟ من حجت شما بر شما به کار میدارم و دعوای شما بر شما به حجت می آورم .
ای یاران رسول ، ببینید تا درجهان به محمّد (ص) رسول خدای ، کدام کس نزدیک تر است ؟ از خدای بترسید و بهانه منهید و چون مجال انصاف یافتید ، انصاف دهید و طریق صدق پویید.
ابو عبیده جراح گفت : ای اباالحسن ، تو سزاوار این کاری و به زیادت از این هم سزاواری ، هم به سابقه ی سبقت و هم به فضل و قرابت . اما اصحاب رسول خدا محمد مصطفی (ص) اتفاقی کرده اند و کاری پدید آورده ، تو نیز به رضای اصحاب راضی باش و روی این مصلحت به ناخن منازعت مخراش.»[15]
حضرت علی (ع) در جواب بشیربن البراء که تقاعد علی را بهانه بیعت نکردن صحابه با آن حضرت می داند ، می فرماید: « ای بشیر ، تو پسندی که جسد مطهره رسول خدای (ص) در خانه بگذاشتمی و تجهیز و تدفین او را مختصر داشتمی و کمرمنازعت بستمی و در طلب خلافت بنشستمی؟ »[16]
ابوبکر د رجواب می گوید:« ای ابوالحسن ، اگر من دانستمی که تو دراین کار با من منازعت کنی قبول نکردمی ، اکنون که مردمان بیعت کرده اند ، اگر تو هم موافقت نمایی ، خطای ما صواب بوده باشد و اگر حال را اجابت نکنی و تأمّل و تفکّر در این واجب داری بر تو حرجی نیست . علی بیعت ناکرده از مجلس بازگشت .»[17]
آورده اند که عمر برای اخذ بیعت از علی( ع) با گروهی مسلح روانه خانه فاطمه ( س) ،که گروهی از یاران علی ( ع) ، در آن گردآمده بودند رفت . کوشیدند در منزل را بشکنند ،ناگهـان فاطمه (س) با لحنی ملامت آمیز فریاد زد:« شما بدن رسول خدا را گذاشتید و بدون مشورت با ما و محترم شمردن حقوق ما ، در میان خودتان تصمیم گرفتید ، در مقابل خدا می گریم یا فوراً از اینجا خارج شوید ویا با موهای ژولیده به پیشگاه خداوند عرض حال می برم ... .»[18]
گویند علی ( ع) بنا به مصالحی [19] پس از دو ماه ونیم یا شش ماه آنگاه که فاطمه (س) رحلت فرمود با ابوبکر بیعت کرد . نیز نقل است که در این مدت در کار گردآوری مصحف شریف بوده است.[20]
هسته نخستین شیعه:
همانگونه که پیش از این آمد ، ظهور تاریخی هسته اولیه شیعه را می توان پس از رحلــــــت پیامبر (ص) و جریان سقیفه بنی ساعده دانست ، به این صورت که پس از گزینش عجولانه (فلته) ابوبکر به خلافت ، علی بن ابیطالب از بیعت خودداری کرد و گروهی که نام آنها به شرح ذیل است ، به متابعت علی(ع) از بیعت پرهیز کردند. این گروه که چهارتن ازآنان پایه های چهارگانه( ارکان اربعه) شیعه هستند ، در تاریخ به عنوان شیعه ی نخستینِ علی بن ابیطالب شهرت یافته اند:
1- حذیفه بن الیمان 2- خذیمه بن ثابت[21] 3- ابو ایوب انصاری (میزبان پیامبر پس از هجرت) 4- سهل بن حنیف 5- عثمان بن حنیف برادر سهل 6- البرئه بن غریب 7- ابی بن کعب 8- ابوذر بن جندب الغفاری ( یکی از ارکان اربعه شیعه و از اصحاب پارسای رسول الله (ص) 9- عمـــار بن یاسر ( از ارکان اربعه شیعه نخستین . در جنگ صفین به دست سپاه شام به شهادت رسید.) 10- سلمان فارسی ( مسلمان ایرانی الاصلی که مفتخر به عضویت در اهل البیت رسول الله ( ص) شد. از ارکان شیعه )11- المقداد بن عمرو ( ا زارکان اربعه شیعه . یکی از هفت پیشتاز در گرویدن به اسلام بود. 12- زبیر بن العوام ( یکی از ممتازترین اصحاب پیامبر و از جانبداران سرسخت علی ( ع) . متأسفانه 25سال پس از این به خاطر جاه طلبی در برابر علی ( ع) قرار گرفت و جنگ جمل را به یاری طلحه علیه آن حضرت به راه انداخت؟!) 13- خالد بن سعید ( تنها فردی که از خاندان بنی امیه به جانبداری علی(ع) برخاست. سومین یا چهارمین فردی بود که پس از ابوبکر اسلام آورد.)»[22]
فهرست مذکور را طبرسی با اندکی اختلاف این گونه می گوید: از مهاجرین : خالد بن سعید – ابن ابی العاص – سلمان الفارسی – ابوذر الغفاری – مقداد بن الاسود – عماربن یاسر – بریده الاسلمی و از انصار: ابوالهیثم بن التَّیَّهان – عثمان بن حنیف – خزیمه بن ثابت ذوالشهادتین- اُبی بن کعب – ابو ایوب الانصاری .[23] علی (ع) یاران خودرا یارانِ حق و برادران دردین توصیف می کند.( نهج البلاغه خ 118 )
درباره ی جریان خلافت سه خلیفه اول و اتفاقات روزگار آن ها در نهج البلاغه ، حضرت امیر المومنین ( ع) گفته های آشکاری دارد .نمونه را خطبه ی پر آوازه ی شقشقیه[24].
جریان تشیع ، هرچند دراقلیت ، در دوران خلفای سه گانه ، حول محور علی بن ابیطالب (ع) می گشت تا اینکه در سال 35 هجری ، پس از قتل عثمان ، آن حضرت به اصرار مردم خلافت رابه عهده گرفت . غالب کوشش علی(ع) برگرداندن اسلام به موضع روزگار رسول الله (ص) و دوران پیش از خلفای سه گانه بود . نمونه را در نهج البلاغه می فرماید : « واللهِ لَو وجدتُه قد تُزَوِّجَ بِهِ النساءُ و مُلِکَ به الامَاءُ لرددتُهُ فَاِنَّ فی العدلِ سَعَهً»[25]
نکته آخری که در این باره گفتنی است این که: با توجه شرکت و حضور فعال امیرالمومنین(ع) در دوران زندگانی پیامبر(ص) در همه صحنه ها ، عدم حضور و جنبش آن حضــرت در روزگار خلفا ، سوال پررنگ و آشکاری است که درتاریخ ، جاودانه، می درخشد .
برای پرهیز از اطناب به حوادث بعد از شهادت علی(ع) نمی پردازیم . از این به بعد به بررسی فرق شیعه درروزگار امام صادق (ع) می پردازیم . و بحث از فرقه مورد نظر ، اسماعیلیه ، را آغاز خواهیم کرد.
1 – ابن منظور ، لسان العرب ،بیروت،داراحیاءتراث العربی، ج 8 ، صص 188- 189
2- زمخشری ، جارالله ابی القاسم محمود بن عمر،اساس البلاغه ،بیروت دارالمعرفه للطباعه ، 1979م1399ه ، ذیل شیع
3- قرآن کریم : قصص آیه 15 نیز : قصص 4 ، روم آیه 32، مریم آیه 69، انعام آیه 65، صافات آیه 83
4- تهانوی ، محمد بن علی ، کشاف اصطلاحات الفنون ،تهران ،کتابفروشی خیام، چاپ دوم، جلد اول – ص 764
5- مغنیه، محمدجواد،الشیعه فی المیزان ، ص 15
6- طباطبایی ، محمدحسین ،شیعه در اسلام ، دفترانتشارات اسلامی،چاپ نهم 1373 ، ص 21
7 – آل کاشف الغطا ، محمدحسین ،آیین ما ، ترجمه: آیةالله ناصرمکارم شیرازی ،قم ، مطبوعاتی هدف،چاپ ششم ، 1370 ، ص 136
1 -– آل کاشف الغطا ، محمدحسین ، همان ، ص 132
2- «[ای علی] در ورزقیامت من متمسک به خدا می شوم و تو به من و فرزندانت به تو متمسک می شوند و شیعـــــیان آن ها به آن ها » . پیشین ، ص 134
3- طباطبایی ، محمدحسین ،شیعه دراسلام ، ص 23 به بعد
4 - پیشین ، ص 26
5- ر . ک:آل کاشف الغطا، محمد حسین ، همان ، صص 122و 123 نیز حاشیه ص 123 از مترجم
1 – رازی ، عبدالجلیل ، بعض المثالب النواصب من نقض بعض فضائح الروافض ، گردآورنده میرجلال الدین ارموی معروف به محدث ، بی جا، 1333 ، ص 444
2- فلته به معنی کار عجولانه است. عمر میگوید: مسلما امری عجولانه (فلته)بود ولی خداوند شرّ را از آن دور ساخت.» گفته ی بلا ذری به نقل از: جعفری،سیدحسین محمد ،تشیع درمسیر تاریخ، ترجمه: سید محمد تقی آیت الهی،دفترنشرفرهنگ اسلامی، چاپ یازدهم ، 1382 ص 66
3 - ابن اعثم کوفی، محمدبن علی، الفتوح، ترجمه :محمدبن احمدمستوفی هروی، تصحیح غلامرضا طباطبایی مجد،تهران،انتشارات آموزش انقلاب اسلامی ، 1372، صص 6و 7
1- ابن اعثم کوفی ، همان، ص 8
2 - همان ، ص 8
3- « والله لَتخرجَنَّ او لَاکشَفَنَّ شعری و لَاَعجنَّ الی الله» به نقل از :جعفری،سید حسین محمد،تشیع درمسیر تاریخ، ص 68
4- از جمله این مصالح ، مسئله ارتداد قبایل عرب و پیامبران دروغین بود که هیچ کس حاضر به مقابله با آنها نبود.
5- ابن اعثم کوفی ، همان، ص 8
6- ملقب به ذوالشهادتین
1 – جعفری،حسین محمد، همان، صص 69-70-71 با تلخیص
2 – الطبرسی ،الاحتجاج، – نشر موءسسه الاعلمی – بیروت 1983م . جلد ا ، ص 75
3- نیز ر. ک: امام علی، نهج البلاغه، ترجمه : سیدجعفرشهیدی ، تهران ، انتشارات آموزش انقلاب اسلامی، چاپ دوم، 1370، خطبه های 5 – 68 – 74 – 162 و نامه 62 و کلمات قصار 190
4- « به خدا، اگر ببینم که به مَهرزنان یا بهای کنیزکان رفته باشد ، آن را باز می گردانم که درعدالت گشایش است.» ، نهج البلاغه
ترجمه شهیدی ، خطبه ی 15 ص 16
